تبليغاتX
دوستم داری...حقیقت داره

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


holo-021

سحر

holo-021

http://holo-021.blogfa.com

دوستم داری...حقیقت داره

دوستم داری...حقیقت داره

دوستم داری...حقیقت داره






دوستم داری...حقیقت داره

صفحه در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...

 

داستان بچه ی تخص

 

ايوان ايوانيچ لاپكين ، جواني آراسته و خوش قيافه ، و آناسيميونونا زامبليتسكايا دختري جوان با بيني کوچك فندقي ، از ساحل شيبدار سرازير شدند و روي نيمكتي نشستند. نيمكت ، درست بر لب رودخانه ، در محاصره ي انبوه بوته هاي يك بيدستان جوان برپا ايستاده بود. چه گوشه ي دنجي!  کافيست انسان روي نيمكتي بنشيند تا از انظار جهانيان ، نهان شود فقط نگاه عنكبوتهاي آبي که به سرعت برق بر سطح آب رودخانه ، به اين سو و آن سو ميدوند ، و نگاه ماهيهاست که بر نيمكت نشينان مي افتد. مرد و زن جوان به چوب و قلاب و قوطي پر از کرم و ساير وسايل ماهيگيري مجهز بودند. هر دو نشستند و بدون اتلاف وقت ، مشغول صيد شدند. دقيقه اي بعد ، لاپكين به پيرامون خود نگريست و گفت:
خوشحالم که تنها هستيم. آناسيميونونا ، مطالب زيادي هست که بايد با شما در ميان بگذارم … خيلي حرف دارم … از لحظه اي که شما راديدم … مواظب باشيد ، مال شما دارد نك ميزند … به مفهوم زندگي پي بردم و بتم را بتي که بايد تمام زندگي شرافتمندانه ام را به پايش بريزم شناختم … از نك زدنش پيداست که بايد درشت باشد … همين که نگاهم به شما افتاد ، براي اولين بار ، عاشق شدم … دل به شما سپردم! حوصله کنيد ، چوب را به اين شكل نكشيد ، بگذاريد باز هم نك بزند … عزيزم ، شما را به خدا قسم ميدهم صاف و پوست کنده بگوييد که آيا ميتوانم؟ … خيال نكنيد که به عشق متقابل اميد بسته ام ، نه! من خود را شايسته ي عشق شما نميدانم ، نميتوانم حتي فكرش را بكنم … ولي آيا ميتوانم اميدوار باشم که … بكشيدش بيرون!
آناسيميونونا دست خود را بلند کرد ، قلاب را با حرکتي سريع از آب بيرون آشيد و شادمانه فرياد زد ؛ ماهي کوچكي به رنگ نقره اي مايل به سبز ، در هوا به شدت پيچ و تاب ميخورد.
خداي من ، ماهي سوف! يالله … بجنبيد! حيف شد ، در رفت!ماهي کوچك از قلاب رهاشد ؛ روي چمن به سمت دنياي دلخواه خود جست و خيزي کرد و … شلپ ، در آب افتاد!
لاپكين که قصد داشت ماهي را پيش از فرو رفتنش در آب ، تعقيب کند بجاي ماهي ، ناخودآگاه دست دختر جوان را گرفت و لبهاي خود را ناخودآگاه بر آن فشرد … آناسيميونونا دست خود را واپس کشيد اما کار از کار گذشته بود. لبهاي آن دو ، با بوسه اي به هم آمده بودند. و اين پيشامد ، به گونه اي ناخودآگاه رخ داده بود. از پي بوسه ي نخست ، نوبت به بوسه ي دوم و سپس به قسم خوردنها و اطمينان دادنها رسيد
… چه لحظه هاي سعادتباري! اما در زندگي انسان فاني ، چيزي به اسم سعادت مطلق ، وجود ندارد. معمولاً خوشبختي يا خود آلوده به زهر است يا چيزي از خارج ، به زهر آلوده اش ميكند. و اين روال ، شامل حال آن روز هم شد. در لحظه هايي که زن و مرد جوان گرم بوس و کنار هم بودند ناگهان صداي خنده اي طنين انداز شد. هر دو چشم به رودخانه دوختند و از فرط دهشت خشكشان زد: برادر آناسيميونونا يعني کولياي محصل تا کمر در آب ايستاده بود آن دو را تماشا ميكرد و لبخند ميزد:
اهه! … ماچ و بوسه ؟ مي روم براي مادر جان تعريف مي کنم.
لاپكين که تا بناگوش سرخ شده بود زير لب من من کنان گفت:
اميدوارم شما به عنوان يك انسان شرافتمند … زاغ سياه کسي را چوب زدن ، نهايت فرومايگي است ولي باز گفتن مشاهدات ، عين پستي و رذالت و دنائت است! …
تصور ميكنم شما که جوان شريف و نجيبي هستيد …اما جوان شريف و نجيب ، سخن او را قطع کرد و گفت:
يك روبل مي گيرم و لوتان نمي دهم!
لاپكين يك اسكناس يك روبلي از جيب خود در آورد و آن را به کوليا داد. پسرك اسكناس را در مشت خيس خود مچاله کرد ، سوتي آشيد وشناکنان دور شد. گرچه دو دلداده تنها ماندند اما هواي عشقبازي از سرشان پريده بود.
فرداي آن روز ، لاپكين يك جعبه آبرنگ و يك توپ ، از شهر با خود آورد و آنها را به کوليا اهدا کرد. آناسيميونونا هم قوطيهاي خالي خود را به برادرش بخشيد. بعد هم بناچار يك جفت دگمه سردست را که تصوير کله ي درشت سگي بر آن نقش خورده بود ، به او هديه داد. از قرار معلوم ، اين وضع به مذاق بچه ي شرور ، خوش آمده بود چرا که از آن روز ، به طمع کسب غنايم بيشتر ، دو دلداده را به زير مراقبت دايمي خود کشيد. به هر گوشه اي که پناه مي بردند کوليا نيز همانجا سبز ميشد و زاغ سياهشان را چوب ميزد ؛ خلاصه آنكه لحظه اي آن دو را تنها
نميگذاشت.
لاپكين دندان قروچه ميكرد و زير لب ميغريد:
پست فطرت! با اين سن و سال کمش ، راستي که رذل بزرگي ست! خدا مي داند در آينده چه جانوري از آب در بيايد!
در سراسر ماه ژوئن ، کوليا روز و روزگار آن دو دلداده را سياه کرد. مدام تهديد به لو دادن ميكرد. سايه به سايه به تعقيبشان مي پرداخت و مدام هديه ميطلبيد. هر چه ميدادند کمش بود تا آنجا که حتي روزي طلب ساعت جيبي کرد. چه ميتوانستند بكنند؟ ناچار شدند وعده ي خريد ساعت را هم بدهند.
يك روز که دور ميز نشسته و مشغول صرف عصرانه بودند ناگهان کوليا بلند بلند خنديد و چشمكي زد و از لاپكين پرسيد:
بگويم ؟ ها ؟
لاپكين سرخ شد و بجاي آلوچه ، دستمال سفره را جويد. آناسيميونوناهم شتابان از پشت ميز بلند شد و دوان دوان به اتاق خود رفت.
اين وضع تا آخر ماه اوت يعني تا روزي که سرانجام لاپكين رسماً از آناسيميونونا خواستگاري کرد ، ادامه يافت. چه روز خوشي!  
لاپكين بعد از پايان مذاکره با والدين آنا و کسب موافقت آنان ، پيش از هر کاري به باغ دويد و به جست و جوي کوليا پرداخت. همين که چشم او به کوليا افتاد ، در حالي که دلش ميخواست از شدت شوق فرياد بزند ، چنگ انداخت و گوش بچه ي تخص را گرفت. در هيمن هنگام آنا هم که دنبال کوليا ميگشت سر رسيد و گوش ديگر او را چسبيد. بايد آنجا مي بوديد و لذتي را که بر چهره ي دو دلداده ي جوان نقش بسته بود تماشا ميكرديد!
کوليا اشك ميريخت و التماس ميكرد:
قربان آن شكلتان بروم ، غلط کردم! ببخشيد! ديگر نمي کنم! …
تا چندين سال بعد ، لاپكين و آناسيميونونا در هر موقعيتي که دست ميداد اعتراف ميكردند که بالاترين لذت نفس گيري که در تمام دوران دلباختگيشان نصيبشان شده بود ، همانا لحظه اي بود که گوشهاي آن بچه ي تخص را ميكشيدند.

+نوشته شده در ;ساعت;توسط سحر; | |

خاطرات یک دانشجوی دم بخت

                

 

                                                                         

 دوشنبه اول مهر:امروز روز اولي است كه من دانشجو شده ام شماره ي كلاس را از روي برد پيدا كردمتوي كلاس هيچ كس نبودفقط يك پسر نشسته بود.. وقتي پرسيدم «كلاس ادبيات اينجاست؟» خنديد و گفت:بله، اما تشكيل نمي شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت: كه يكي دو هفته ي اول كه كلاس ها تشكيل نمي شود و خنديد با اينكه از خنديدنش لجم گرفتاما فكر كنماو از من خوشش آمده باشدچون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم مي خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاري اما شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد

******
دو هفته بعد، سه شنبه:
امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام كرد من هم جوابش را ندادمشايد دوباره مي خواست از من خواستگاري كندوارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بوديد؟" يكي از پسرهاي كلاس گفت:«لابد ايشان خواب بودن.» من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاري كندهيچ وقت جوابش را نمي دهم چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد طعنه نزند!

               ***
چهارشنبه:امروز صبح قبل از اينكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كيك و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادمبه نظرم مي خواست از من خواستگاري كنداما رويش نشد. اگر چه خواستگاري هم مي كرد، من قبول نمي كردم آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه تحصيلات شوهرم اندازه ي خودم باشد! =

                                                                                                   ***
جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشي را كه برداشتم، پسري گفت: خانم ميشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و كارش پرسيدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمي دانم چي شد يخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كردگمانم باورش نمي شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم خجالتي نباشد                                                                                                               ا!

                                                                                                                               ***
سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد مي كرد دانشگاه نرفتم اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوي مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود.. از پنجره ديدمش. اين دفعه كه به مغازه اش بروم مي گويم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتكليفي دربيايد، چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم گير نباشد                                                                                 ا!

                                                    
***
سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نبايد به فكر ازدواج باشم. گفت كه مي خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتي كه او نخواهد ازدواج كند ديگر جواب تلفنش را نمي دهم، بعد هم گوشي را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم مي‌كرد، ولي شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد! 
                                            Click here to Vote
***
چهارشنبه:امروز يكي از پسرهاي سال بالايي كه ديرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهي كرد، من هم بخشيدمش. به نظرم مي‌خواست از من خواستگاري كند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتي برايش مي‌شوم؛ اما من قبول نمي‌كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسي تنه نزند                                                             ا!

 

***
 

جمعه : امروز تمام مدت خوابيده بودم؛ حتي به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواي تلفنش را نمي دهم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم مسئوليت پذير باشد                                                                             ا.                          
دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كيك و سانديس گرفتم. وقتي گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هايش كه تو هم رفت فهميد كه غيرتي است. حالا مطمئنم كه او نمي تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم غيرتي نباشد، چون اين كارها قديمي شده                                                                                                                      ا!

***
پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمي كنم؛ چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم هي مرا امتحان نكند!

***
دوشنبه: امروز روز بدي بود. همان پسر سال بالايي شيريني ازدواجش را پخش كرد. خيلي ناراحت شدم گريه هم كردم ولي حتي اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمي كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم وفادار باشد                                                                                    ا!

***
شنبه :   امروز يك پسر بچه توي مغازه ي اصغرآقا بقال بود. اول خيال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هي بابا بابا مي گفت. دوزاريم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زن ديگري نداشته باشد                       ا 



***
يكشنبه: امروز همان پسري كه روز اول ديدمش اومد طرفم. مي دانستم كه دير يا زود از من خواستگاري مي كند. كمي كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاري كنم و اجازه بگيرم كه كمي با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم چشم پاك داشته  باشد                                                                         ا !
***
ترم آخر : امروز هيچ كس از من خواستگاري نكرد. من مي دانم مي ترسم و آخر سر هم

 مجبور مي شم زن اكبرآقا مكانيك بشم.واي خداي من  يكي منو نجات بده دست اين

+نوشته شده در ;ساعت;توسط سحر; | |

خواندن افکار با استفاده از اسکن جدید مغزی امکان پذیر می شود

خواندن افکار با استفاده از اسکن جدید مغزی امکان پذیر می شود

 

 

گروهي از محققان سرگرم فعاليت براي ساخت مدلي هستند كه در نهايت قادر خواهد بود با خواندن اسكن مغزي افراد دريابد كه آنها به چه چيز فكر مي كنند.
به گزارش مرکز خبری امید به نقل از يونايتدپرس ، دانشگاه كارنگي ملون اعلام كرد يك مدل كامپيوتري كه توسط تام ميچل دانشمند رايانه و مارسل جاست متخصص اعصاب شناختي تهيه شده مي‌تواند الگوهاي فعاليت مغز را كه با اسامي چيزهاي قابل ديدن، شنيدن، حس كردن، چشيدن و يا بوييدن باشد همراه است، پيش بيني كند.
اين مدل رايانه‌اي با استفاده از ام آر آي كاربردي‪ fMRI‬الگوهاي فعاليت مغزي در مقابل ‪۶۰‬اسم ذات ساخته شده است.
ميچل كه رييس بخش آموختن ماشين‌ها در دانشكده علم رايانه است در بيانيه اي گفت ما بر اين باوريم كه شماري از اصول بنيادي را كه مغز براي درك معني به كار مي‌برد، مشخص كرده‌ايم .
اين تحقيق كه در مجله ساينس به چاپ رسيده مي‌تواند در مطالعه اختلال‌هاي مغزي اوتيسم، شيزوفرني و عدم درك معنا از قبيل بيماري پيك ‪ Pick,s‬مورد استفاده قرار گيرد

 

+نوشته شده در ;ساعت;توسط سحر; | |

داستانی جالب

 

 

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديكي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز كرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حركت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي كه پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود كه روبروي دختر توقف مي كرد ، اما هريك از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشكي تنگي به تن كرده بود كه چند انگشتي از يك پيراهن بلند تر بود . شلواري هم كه تن دخترك بود ،همچون مانتويش مشكي بود و تنگ مي نمود كه آن هم كوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد كه شلوار به خودي خود كوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم كرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود كه عينك دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تكان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترك با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب كرد .چند لحظه اي از حركت خودرو نگذشته بود كه دختر جوان ، در حالي كه روسري كوچك و قرمز خود را عقب و جلو مي كشيد و موهاي سرازير شده در كنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش كردن نيست "

- البته .
پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن كرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش كه از ابتدا بر لب داشت گفت :"كريس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش كنم ". دخترك با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد .
- ها ها ها ، اين كه اريك كلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا كجاش شبيه كريس دبرگ .
- اِه ، من تا الان فكر مي كردم كريس دبرگ . مثل اينكه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها .
دخترك ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، كمي "
- پس كسي طرف حسابمه كه خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم كه حال و حوصله موسيقي كار كردن رو ازم گرفته .
دخترك لبخندي زيركانه زد و با لحني كش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدر عاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟"
- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته كسي رو پيدا نكرده ام كه عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه كه، قبل از اينكه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد .
- آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.
- نه ، تنها چيزي كه ميده پول . مشكل اينجاست كه فردا دارم مي رم بروكسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شركت كار داريم .
با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترك، با اينكه سعي مي كرد به چهره اش هويدا نشود ، اما كاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني كنجكاوانه پرسيد: " اِه، بروكسل چي كار داري؟ "
- دايي ام چند سالي هست كه اونجاست . بعد از سه چهار ماه كار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بكنم؟
دخترك بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:
- اتفاقا من هم يك هفته پيش از اسپانيا برگشتم.
- اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ كدوم شهر.
- فاميل كه نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.
پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش كن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟
- من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه كاره اي؟
- چه خبره؟ يكي يكي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين كه اسم خيلي قشنگي داريد ، يكي از اون معدود اسم هايي كه من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام كه كارگذار بورس كار مي كنم . خوب حالا شما .
دخترك با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد .
- من كه گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و كار هم نمي كنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيك هاي اونجا نرفته ام . با يكي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيك هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم .
- همين چيزايي هم كه الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.
دايانا ، گره كوچك روسريش را باز كرد و بار ديگر گره كرد . سپس گفت:
- اِي ، بد نيست . اما ديگه يك ماهي هست كه خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش كن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي كار نكرده اي و دوست داري كار كني ، آره؟
- چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو كار مي كردم.
دخترك ، سعي مي كرد دلبرانه سخن وري كند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري كه منقطع صحبت مي كرد و كلمات را دستپاچه بيان مي كرد.
-اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو كار كنم ، يعني يه مدتي هست كه كلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم .
سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف كرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .
-دايانا خانوم ، داريم مي رسيما .
- دايانا خانوم كيه؟ دايانا ... . ولش كن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا كرده ام . تو كه مخالفتي نداري ؟
- نه ، من كه اومده بودم حالي عوض كنم . حالا هم كي بهتر از تو كه حالم رو عوض كنه . فقط بايد عرض كنم كه الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه كه ديرت نشه .
دخترك با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي كه لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:
-آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلكه نگه دار ، باهات كار دارم .
سهيل ، با قبول كردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان كه رسيد ، خودرو را متوقف كرد . روي خود را به دخترك كرد و كمرش را به در تكيه داد . عينك دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت كه تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش كرد و سپس با همان لبخندي كه بر لب داشت گفت :
- بفرماييد.
ديگر كاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترك مي شد پي به هيجانش برد.
- موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممكنه .
پسر جوان لحظه اي فكر كرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز كرد.
- بگير ، زنگ بزن گوشي خودت كه هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر كن روشنش كنم ... اونقدر اعصابم خورد بود كه گوشي رو خاموش كردم .
دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را كتمان كرد و فقط به گفتن"كوشي خوبي داري ها" قناعت كرد .
- قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش كنم ، خيلي يوغره.
- خوب ، ممنون . فقط بگو كي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم .
- ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروكسل كه هيچ، اما اگه تهران بودم يه كاريش مي كنم . اصلا بهم زنگ بزن .
- باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ .
- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره .
دختر جوان ، درحالي كه احساس مسرت مي كرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمي كه بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي كرد و دستي براي سهيل تكان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري كه دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب كرد . حوالي همان ميدان بود كه دايانا روي صندلي هاي يك ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ،دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي كه از داخل داده بود را باز كرد . شلوارديگر كوتاه نبود . از داخل كيفي كه بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي كوتاه آنرا سر كرد و از زير مقنعه ، تكه پارچه اي كه بر سرش بود ، بيرون كشيد . از داخل همان كيف ، آينه كوچكي خارج كرد و با يك دستمال كوچك ، از آرايش غليظي كه روي صورتش بود كاست . موهاي خرمايي رنگش را كه روي صورتش سرازير شده بود ، داخل مقنعه كرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حركت كرد . به خودرو كه نزديك مي شد زنگ موبايلي كه همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان كرده بود و دايانا را نظاره مي كرد . پاسخ داد:
- بله؟
صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .
- سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو كجاست بيام ببرم ...
- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده .
- جون من قسم نخور ، من كه مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي كه سي ديش توي ماشينت بود كي بود؟
- كي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ .
- هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟
- ونيز؟ نه بابا، ونيز كه توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي كني ، آدرس رو بده ديگه ...
- نه ، داشتم جدول حل مي كردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارك شده . گوشيت رو مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي كه كنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ

+نوشته شده در ;ساعت;توسط سحر; | |

زن، چراغ خانه است!

می گویند زن، چراغ خانه است. لابد شنیده اید که در همین راستا، بعضی ها طرفدار"چهلچراغ" شده اند و بعضی ها طرفدار"صرفه جویی در مصرف برق"!

با این حساب می شود این تعاریف را نیز ارائه داد:

* دوست دختر: چراغ گرد سوز! (در بلاد کفر، آن را GF می گویند. تحقیقات نشان داده این لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile (فتیله گردسوز) می باشد که در شرایط اضطراری، روشنایی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و یک فوته!)

* معشوق: لامپ مهتابی! (در راستای رمانتیک بودن قضیه!)

* همسر موقت: لامپ کم مصرف!

* همسر دائم: همان چراغ خانه. به هرحال اگر ما مَثَل"دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست" را بنا به مصالحی در مطلب چند پست قبل، تغییر دادیم، دیگر قصد تخریب همه مثل ها و متل ها را که نداریم!

* همسر مطلقه: لامپ سوخته!

* همسر ایده آل: چراغ جادو!( هردو افسانه اند!)

شعر مرتبط:
با غول چراغ ، آرزویی بکنید
از او طلب فرشته خویی بکنید
یک دانه بس است زن، مگر نشنیدید
"در مصرف برق صرفه جویی بکنید"؟!

* سوال کنکور ۸۸:
هدف وزارت نیرو از ایجاد خاموشی های اخیر چیست؟
۱. یادآوری ارزش های فراموش شده به مردان هوسباز!
۲. دریافت مالیات بر همسر!
۳. چند دقیقه سکوت نوری(!) به احترام بنیاد ارزشمند خانواده!
۴. آیا شما هم شنیده اید که لذت خانواده داشتن(!) در تاریکی چند برابر می شود؟!

یک تقاضا:
بسیار خوشحال خواهم شد که تعداد کامنت های پست"شما نویسنده این پست باشید" را به ۴۵۰ تا برسانید!
چرا؟... دوست دارم در کامنت دانش، ده صفحه مستقل از هم وجود داشته باشند!
چرا؟... نمی دانم، یک جور هیجان بچگانه!

دختر که نمی رسد به بیست!

کی گفته طراحی و نشر جمله معروف" دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست"، یک توطئه بی شرمانه استکباری نیست؟!
احتمالا این جمله را جوانی ساخته که می خواسته محبوب نوزده ساله را به ازدواج با خودش ترغیب کند، یا زن بابایی که می خواسته متلکی به دختر شوهرش بیندازد، چون اگر واقعا از روی دلسوزی می خواسته برای او بگرید، آیا سزاوارتر نبود به جای انداختن متلک، خود دختر را بیندازد به کسی؟!
بی تردید، هرجمله را کسی می سازد که ازگفتن آن نفعی می برد، بنابراین ما هم ورژن خودمان را ارائه می دهیم تا با به کارگیری آن توسط دوستان، کم کم آن را جایگزین جمله توطئه آمیز فوق گردانیم.
ممکن است شما با هرکدام از این جملات به شدت مخالف باشید، اما گفتم که، هرجمله را کسی می سازد که ازگفتن آن نفعی می برد، شما هم بروید ورژن خودتان را بسازید!

دختر که رسید به بیست ، هنوز وقت ازدواجش نیست!
دختر که رسید به بیست و یک، کم کم دور و برش بپلک!
دختر که رسید به بیست و دو ، دیگه دنبالش بدو!
دختر که رسید به بیست و سه، منتظر مهندسه!
دختر که رسید به بیست و چار، دست مامانت رو بگیر و بیار!
دختر که رسید به بیست و پنج، درست شده شبیه گنج!
دختر که رسید به بیست و شش، بیشتر بهش داری کشش!
دختر که رسید به بیست و هفت، یه وقت دیدی از کفت رفت!
دختر که رسید به بیست و هشت، نباید دنبال case دیگه ای گشت!
دختر که رسید به بیست و نه، هنوز نگرفتیش بی عرضهء ...؟!!
دختر که رسید به سی، شاید بهش برسی!
دختر که رسید به سی و یک، خر نمی شه با پول و چک!
دختر که رسید به سی و دو، به این راحتی ها نمی شه همسر تو!
دختر که رسید به سی وسه، دیگه دستت بهش نمی رسه!
 

چون اگر می خواست،‌ تا الان ازدواج کرده بود!...

+نوشته شده در ;ساعت;توسط سحر; | |

فال هفته ویژه گروه ایران الایو

 

متولدين فروردين: فردی آرام و آسیب پذیر به نظر می آیید و از طرف دیگر، کامیابی، عاملی است که دلشوره های درونی شما را اگر نه تمام اما به هر حال به آرامش تبدیل میکند. به همین خاطر برای از میان بردن مشکلات کاری و درگیریهای درون گروهی با مدیران و برخی از شرکاء، پیشنهاد تازه ای در زمینه سهام، واگذاری برخی از امکانات شرکت دریافت خواهید کرد که اگر از سر حوصله و دقت به آن توجه کنید، نتیجه ی مهمی برایتان خواهد داشت.

متولدين ارديبهشت: توانایی بزرگ و حتی شگفت انگیزی در وجود شما، آن هم به گونه ای ذاتی، نهاده شده است. شما میتوانید روی آدمها تاثیر فوق العاده ای داشته باشید و طرف مقابل به دشواری قادر خواهد بود رو در روی شما بایستد. اما بدانید درست به همین دلیل اوضاع و روابط خانوادگی شما روز به روز دچار آسیب میشود. اگر به سرعت به خود نیایید، همین روزها زندگی شما به ترک می انجامد ام هنوز فرصت باقیست.

متولدين خرداد: گاهی اوقات گردش ستارگان و لطف و عنایت خداوندی، شما را به گونه ای در کانون خوش اقبالی قرار میدهد که به قول معروف انگشت به دهان میمانید! خورشید شما در حال درخشیدن است و با خود، نوری سرشار از شادی، کامیابی و سخاوت را می پراکند. عادت دارید نگرانی های درون خود را پنهان کنید و این را شرایط ذاتی شما تایید میکند. از طرف دیگر و بدون تردید در جذب آدمها، به ویژه جنس مخالف نه تنها کمبودی نداری بلکه دارای مشخصه های جالب و مطلبوبی هستید. روز خوبیست برای شما.

متولدين تير: با اعتماد به نفس و طبق معمول با سرو وضعی آراسته در امروز ظاهر شوید. امروز اتفاق بی نظیری قرار است در زندگی شما بی افتد که زندگی شما را دگرگون میکند. صدای تپش قلب شما از دوردست هم شنیده خواهد شد! در انتظار یک تحول بزرگ و نمادین در ارتباط با کار خود باشید. به نظر میرسد در آینده ای بسیار نزدیک، چند پست مهم، دست به دست میشود و شما نیز از جمله شانس داران، تکیه زدن بر صندلی یکی از آنها خواهید بود.

متولدين مرداد: هشدار! وفاداری و پاکدامنی خود را فدای انتقام جویی نکنید. دیداری رخ میدهد که در ذات خود وسوسه انگیز می نماید، اما شما باید و میتوانید احساسات خود را کنترل کنید. بیشتر اوقات گفته میشود، شما سرشار از عشق و لطافت هستید. به گونه ای ذاتی، این تعریف درست است، اما همواره نمی تواند مصداق عینی پیدا کند. در یک کلام شما در حال از دست دادن تعادل عاطفی خود هستید. اما هدف نهایی باید رسیدن به این تعادل باشد.

متولدين شهريور: باید از لجبازیهای گاه بسیار بچه گانه خود دست بردارید. از استعداد زیادی برخوردارید به ویژه در بررسی مسائل و مشکلات، صبوری و انعطاف روحی زیادی هم دارید، در این رهگذر، اجازه ندهید، احساسات رقیق و به گونه ای خام، شما را در اتخاذ تصمیمی ناعادلانه، غلط و بالاتر از همه ویرانگر، در ارتباط با مشکل خانوادگی، رهنمون شود. شما میتوانید به جای رو در رویی، همراه و یاور شریک زندگیتان باشید.

متولدين مهر: شما میتوانید راه خود را بگشایید و با رویارویی با دیگران، به کنه وجودشان پی ببرید. نباید از موانع و مشکلاتی که این روزها در ارتباط عاطفی تا پیش آمده هراسی به دل راه دهید. غرور ذاتی شما، از جنبه مثبت خود یعنی بال و پر دادن دوباره به حس و حالتان، یک امتیاز مثبت و تعیین کننده است. بدون ترس و با اطمینان گام بردارید. پل ترک خورده رابطه شما در حال جوش خوردن است.

متولدین آبان: بار اولی نیست که «پول» به عنوان یک وجه اصلی، زندگی شما را به بن بست رسانده است. اما تجربه گذشته، نشان میدهد که با رفتار قاطع و تصمیمات شجاعانه، گره های کور زندگیتان باز میشوند. از عصبانیت و بد و بیراه گفتن دست بردارید. چرا که در طالع شما، روشنایی دیده میشود. حضور انرژیهای سازنده و مثبت را احساس خواهید کرد. مانند پرنده ای هوشیار و درخشنده، برق شادی در شما پیداست. بیتابی های پیش آمده به زودی رنگ آرامش به خود خواهد گرفت.

متولدين آذر: بخاطر بسپارید برای انسانهای ناامید هیچگاه دری گشوده نخواهد شد. بلکه چه بسا یک گناه بزرگ را مرتکب شوید. فرصت کم نظیری به عنوان یک هدف بزرگ به دست خواهد آمد. در رها کردن تیر و زدن به خال، اعتماد به نفس صبوری و توکل به خدا را فراموش نکنید. ذات شما اجازه نمیدهد که کاری را نیمه تمام بگذارید. به نظر میرسد به غیر از کار خیر ازدواج، بقیه امور را با سرعت انجام میدهید.

متولدين دی: اگر از ته دل، طرف را دوست دارید، پای سفره عقد نشستن بهترین کاری است که باید انجام بدهید. شما احساساتی و رمانتیک هستید. به طور مثال پروانه ای که از این شاخه به آن شاخه می پرد شما را تحت تاثیر قرار میدهد. اما نیرنگ روزگار به شما این اجازه را نمیدهد احساسات مانع دیدن حقایق شود. حادثه ای رخ میدهد تا در یک جمع کم و بیش آشنا، از یک دسیسه خانوادگی، پرده برداشته شود که پی آمدهای مثبتی در زندگی شما خواهد داشت.

متولدين بهمن: پول و موقعیت اجتماعی را مانند اکثریت بالای آدمها، برای شما هم ارزشمند است. اما بدانید که تن به ازدواج دادن تنها به خاطر این دلیل، دردسر ساز خواهد بود. در طالع شما و در حرکت ستاره ها، هرگز این نوع ازدواج با شادکامی قرین نخواهد بود. دوستان و همکاران خود را قبل از دست زدن به هر اقدامی، مورد تجزیه و تحلیل قرار دهید تا بعدها به مشکلات زیرآب زنی دچار نشوید.

متولدین اسفند: پا را از حد اعتدال فراتر نهاده اید و در رهگذر آزمایشی همیشگی، در مرز دلزدگی و درماندگی قرار دارید! بدانید، نفر بعدی وجود نخواهد داشت، شما به پایان خط این کاوش زجر آور رسیده اید. از توانایی ستاره ها غافل نشوید. طرف مورد نظر همین است که انزوای عنکبوتی، شما را از گزش او میتواند محروم کند. یک دوست قدیمی در راه بازگشت به خانه است. چشم دل بشورید و به وسعت دنیا، قلب خود را باز کنید که شادکامی در راه است.

+نوشته شده در ;ساعت;توسط سحر; | |

Please wait ...

www.minos.coo.ir